تبليغاتX
هر کس به طریقی دل ما میشکند بیگانه جدا دوست جدا میشکند بيگانه اگر ميشكند حرفي نيست از دوست بپرسيد چرا ميشكند                                                      

تلفن بی هزینه
 

 


                     تلفن بی هزینه              

 




 

درد و دل

آثار بجا مانده از يك عاشق :

دوستان

نويسنده :

آمار وبلاگ :
طراح قالب:

لوگوي دوستان

كد جاوا :

تبليغات ويژه قالب ساز :
 

 

یکی بگه چطور میشه راحت شد؟

چطور میشه خلاص شد؟

میخوام بمیرم

ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

چرا حرفمو نمیفهمی

بابا میخوام بمیرم

جونمو بگیر

دیگه دوستت ندارم

چرا به فکر بنده هات نیستی؟

جونمو بگیر

باید خودم جونمو بگیرم؟

باشه میگیرم

خودم میگیرم

تو نمیتونی من میتونم

من میتونم


نويسنده: فاطيما مورخ: شنبه هشتم تیر 1387 در ساعت: 13:11
      |+|

 

روز مادر

 

كامپيوترموجمع كرده بودم چون نميخواستم برا امروز آپ كنم

چون ازم خواسته بودن ديگه آپ غمگين نكنم

خيلي با خودم كلنجار رفتم اما طاقت نياوردم ميخوام آپ كنم

اگه حرفامو ننويسم خفه ميشم

آخه يه همچين روزي من چه طور ميتونم آپ شاد كنم؟

با اين حال تلاشمو كردم كه آپ نكنم اما

امروز وقتي تو باشگاه همه شاد بودندو به هم تبريك ميگفتن

همه ذوق ميكردن و ميگفتن آخ جون امشب جشن داريم

هركدوم يه چي ميگفت

دلم خيلي گرفت آخه من كه مامان ندارم

برا كي بايد جشن بگيرم؟

برا كي بايد ذوق كنم؟

برا كي بايد هديه بخرم؟

خودمو زدم به اون راه مشغول راه رفتن شدم تا حرفاشونو نشنوم

آخه بهشون حسوديم ميشد

اما انگار نميشد فرار كرد همش حرفاشون همين بود

يكي از خانوما كه خيلي شوخي ميكنه

هي ميگفت خوش به حال منه بي مادر امشب خرج رو دستم نيست

با شوخي و خنده ميگفت

اما ميشد ناراحتيشو حس كرد

ميگفت وبلند بلند ميخنديد ازون خنده هايي كه از گريه بدتره

هي مسخره بازي در مياورد

همه به حرفاش ميخنديدند حق داشتن چون طعم بي مادري رو نچشيده بودند

حرفاشو نميفهميدند غمو تو حرفاش حس نميكردند

ناراحتيو تو خنده هاش نميديدند

فكر ميكردند مثل هميشه داره شوخي ميكنه

اما من ...............

بغز داشت خفم ميكرد

يه هو خانومه كم آورد با ناله گفت:

ماماننننننننننننننن

منم مامان ميخوام

اي خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

منم مامان ميخوام آخه چرا من مامان ندارم

بازم همه ميخنديدند

چون اون با حالته طنزي كه هميشه به صورتش ميگرفت اين جمله ها رو ميگفت

هيچكي درموندگيشو حس نكرد

تمام بدنم ميلرزيد نميتونستم رو پاهام واستم يه هو افتادم

به رو خودم نياوردم همونجا نشستم

ميگفت من توسن 33 سالگي مامانمو از دست دادم

اي خدا آخه چرا اينقدر زود؟

لبامو باز كردم بگم من و تو همدرديم

بگم خوش به حالت كه تا اين سن وجود پاكش كنارت بود من چي بگم؟

كه تو سن 22 سالگي وجودپر از محبتشو از دست دادم

چي بگم كه با وجود همه ي عزيزام بازم تنهام

چي بگم كه هيچكي نميتونه جاي خاليشو برام پر كنه

چي بگم؟

اما لبامو بستم هيچي نگفتم

آخه حرف دل كه گفتني نيست

امسال سومين روز مادريه كه روز مادر ندارم

چون مادر ندارم

نميدونيد چقدر سخته بي مادري

به خدا آدم با از دست دادن مادر يتيم ميشه

نميدونيد چقدر سخته يتيمي

اگه همه دنيا جمع شن و بهت محبت كنن بازم جاي مادر و برات پر نميكنن

خيلي حرف دارم واسه گفتن اما نميخوام خلف وعده كنم

نميخوام آپ غمگين كنم

خيلي سعي كردم اينجور نباشه

اگه بود منو ببخشيد

اميدوارم اين روز به همگيتون مبارك باشه

و  كناره ماماناي مهربونتون خوش بگذره

فقط  ميخوام بگم

ماماني نازم

ماماني مهربونم

روزت مبارك

ماماننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننن

روزتتتتتتتتتتت مبارككككككككككككككككككك

بوسسسسسسسسسسسسسسسسس

دوست دارم

منتظرتم زود بيا


نويسنده: فاطيما مورخ: سه شنبه چهارم تیر 1387 در ساعت: 10:40
      |+|

 

 

خدا جوووووووووووونننننننننممممممممم

دارم میمیرم به دادم برس

تو که هر چی از دلم میگذره هنو به زبون نیاوردم بهم میدی

پس چرا بام اینجوری میکنی؟؟؟؟؟؟

یعنی اینقدر بدم؟

خدا امتحانات سخته کم آوردم

مردود ميشمااااااااا

خدا آخه چقدر امتحان ميگيري بهم رحم كن

هر كسي يه جور دلمو ميشكونه تو ديگه نشكونش

قول دادم ازت مرگ نخوام

اما زندگيم برام سخت شده كمكم كن خودت به دادم برس

تنهام نزار

خدايا بي پناهم ،تو پناهم باش

دردمندم، تو دواي دردم باش

خدايا ميدوني كه اين روزا چه حالي دارم

به كسي نگو

نميخوام كسي دلش برام بسوزه

به همه بگو فاطيما خوشبختترينه

بگو فاطيما تنها نيست چون منو داره

خدايا سلاممو بهش برسون ميدوني كه كيو ميگم

بگودخترت هنوز دوست داره

بگو فاطيمات فراموشت نكرده هنوز به يادته

فقط بگو اينقدر بيمعرفت نباشه

بگو بهم سر بزنه

بگو هر روز چشم انتظارشم

بگو .............

الان بايد بياد

الان وقتشه، منتظرشم

 

 


نويسنده: فاطيما مورخ: سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 در ساعت: 19:28
      |+|

 

اي آسمان اي آسمان

ابر تو اشكش ديگه دريا نميشه

نه ديگه نه ديگه هيچكي غمش مثل غم من نميشه

 

اي آسمان اي آسمان

بازي نكن آفتاب ومهتاب نمياد

دل من همچي گرفته كه ديگه وا نميشه

همه آدما غريبن اما نه شبيه من

آخه قلب هيچكسي اينجوري تنها نميشه

 

اي آسمان اي آسمان

ابر تو اشكش ديگه دريا نميشه

نه ديگه نه ديگه هيچكي غمش مثل غم ما نميشه

 

همه ابرا نم بارون ميشينه تو چشمشون

اما بقض هيچكسي اينجوري دريا نميشه

همه ميگن از غم عشق و فراغ يارشون

اما هيچكي مثل ما عاشق و رسوا نميشه

 

اي آسمان اي آسمان

ابر تو اشكش ديگه دريا نميشه

نه ديگه نه ديگه هيچكي غمش مثل غم ما نميشه

  


نويسنده: فاطيما مورخ: یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 در ساعت: 21:5
      |+|

 

دلم ميخواد بنويسم اما چه جوري؟

نميدونم چه طور ميتونم حرفاي دلمو بنويسم

حرفايي كه داره داغونم ميكنه داره ديوونم ميكنه

كاش آدماميتونستن با نگاهشون با هم حرف بزنن

همه ازم ميپرسن چي شده چرا قيافت اينجوريه؟

اِ اِ اِ اِ چرا چشات ورم كرده؟ واي چرا اينجوري شدي؟

هركسي ميخواد يه جوري باهات همدردي كنه اما.....

آخه من چطور ميتونم از دلم بگم؟

از دلي كه هر كسي يه جور بهش زخم ميزنه

هركي يه جور خوردش ميكنه

خيلي داغونم

گاهي دلم واسه خودم ميسوزه

 حرف ميزنم اما تو حرفام پر سكوته

ميخندم اما تو خنده هام ميشه صداي گريه رو شنيد

گاهي بدبختيامو پشت نقاب شيطونيام قايم ميكنم

ميخندم تا همه فكر كنن خوشبخت ترينم

كاش ميتونستم حرف بزنم از درد دلم بگم

حدااقل سبك ميشدم اما نميشه

خداااااااااااااااااااااااااااا

دارم خفه ميشم

با كي حرف بزنم؟ بذار بياد پيشم

يا منو ببر پيشش

مامانننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننن

بيا، تورو خدا بيا

دخترت داره خفه ميشه

ديگه نميتونه گريه هاشو تو سكوت شب مخفي كنه

ديگه بريده ، كم آورده

توروخدا بيا ، منم مثل خودت ازين دنيا خسته شدم

ازين آدماي دورو خسته شدم

منم ببر توروخدا منم ببر پيش خودت

خيلي بي معرفتي

پس اينكه ميگفتي دوسم داري دروغ بود؟

مامان دارم ميميرم از بيكسي

خيلي تنهام خيلي

چرا نيستي آخه ؟چرا نيستي؟

 

 

 


نويسنده: فاطيما مورخ: شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 در ساعت: 18:46
      |+|

 

اي مادر

اگر می بینی عاشق تو هستم ، دیوانه تو هستم ، و تمام فکر و زندگی من تو شده ای
به خدا بدان که این دست
خودم نیست!

اگر میبینی چشمانم در بیشتر لحظه ها خیس است و دستانم سرد است و اگر میبینی همه لحظه های دور از تو بودن اینهمه سخت و پر از غم و غصه است بدان که این دست خودم نیست!

دست خودم نیست که همه لحظه ها تو را در جلو چشمانم میبینم و به یاد تو می باشم.

دست خودم نیست که دوست دارم همیشه در کنارت باشم ، دستانت را بگیرم ، بر
لبانت بوسه بزنم و تو را
در آغوش خودم بگیرم!

به خدا دست خودم نیست که هر شب به آسمان نگاه می اندازم و ستاره ای درخشان را میبینم و به یاد تو می افتم!

دست خودم نیست که هر سحرگاه به انتظارت مینشینم تا در آسمان دلم طلوعی دوباره داشته باشی


نويسنده: فاطيما مورخ: دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 در ساعت: 0:4
      |+|

 

پيش از آنکه شب و روزم به آخر خط برسد
 

و براي ديدنت اشک ها بر گونه ام خشک شوند

و فقط ردپايي از آن ها به يادگار بماند....

بيا و بگرد و مرا پيدا کن ...

بيا من در غروب خانه دارم و تو اگر مرا بيابي .... و اگر مرا بيابي ...

بيا باور کن که اگر مرا بيابي ، من هم تو را ناجي مي شوم ...

من به هواي دل گم شده ي تو پر گرفته ام رو به غروب غم زده ...

نمي دانم چرا اين غروب بي تو به طلوع نمي رسد ...

شايد قسمت اين بود که تو آنجا باشي و من اينجا ...

تو در طلوع باشي و من در غروب ..

در فاصله ي طلوع و غروبي که نه هرگز بر آن پاياني است

و نه اين فاصله را هرگز نزديکي ....

من که در غروب زنداني ام !

اما تو مي تواني خانه ات را در آن سوي خورشيد رها کني ، بيايي و مرا پيدا کني ...

بارها انديشيدم که اي کاش هيچ گاه دل به روياي تو نمي دادم

اما بعد پشيمان مي شوم ، چرا که اگر دل به تو نداده بودم

که تا حالا بارها جان داده بودم ...

پس لبخند بزن...

من دل داده ام تا جان نبازم ...

مهربانم ، من که نمي دانم تو چيستي !

فقط مي دانم که خدا تو را براي من آفريده ...

اين را در خوابي که در آن شب باراني ديدم ، فرشته اي به من گفت ...

گفت که تو سوار سپيد پوشي خواهي بود

که مرا از اين زندان غربت زده نجات خواهي داد ...

من از اين شهر پر بهانه می روم تا تو بهانه اي باشي برای

هم آغوشي نور و قطره تا در اين نرم بهار ،

هر گاه چشمي به آسمان خيره شد ، رنگين کمان عشق را ببيند ...

در اين بهار وقتي از پس هر باران ،

آسمان را مي نگرم ،

سکوت است و لطافت و رنگين کمان ...

اي کاش از پس هر غباري ،

رنگين کمان بر آسمان چشمان باراني ام خيمه مي زد ...

من فقط ماندگاري مي خواهم ...

آن هم ماندگاري در طلوع ...

 


نويسنده: فاطيما مورخ: دوشنبه دوازدهم فروردین 1387 در ساعت: 20:41
      |+|

 


نويسنده: فاطيما مورخ: سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 در ساعت: 10:58
      |+|

 

چه زیباست برای تو زیستن ...

و براي تو ماندن... به پاي تو بودن... و به عشق تو سوختن

 

و چه تلخ و غم انگيز است دور از تو بودن و براي تو گريستن ...

 

 

اي کاش مي دانستي بدون تو مرگ گواراترين زندگيست ...

 

بدون تو و به دور از دستهاي مهربانت زندگي چه تلخ و ناشکيباست ... 

 

 

چه زيباست بخاطر تو زيستن ...

 

ثانيه ها را با تو نفس کشيدن ... زندگي را براي تو خواستن ...

 

 

چه زيباست عاشقانه ها را براي تو سرودن ... 

 

  بدون تو چه محال و نا ممکن است زندگي...  

 

 

 چه زيباست بيقراري براي لحظه ي آمدن و بوئيدنت ...

 

براي با تو بودن و با تو ماندن ... براي با هم يکي شدن ... 

 

 

کاش به باور اين همه صداقت و يکرنگي مي رسيدي 

 

اي کاش مي دانستي مرز خواستن کجاست ...

 

 


نويسنده: فاطيما مورخ: جمعه هفدهم اسفند 1386 در ساعت: 21:40
      |+|

 

دارم میمیرم

چشام دیگه تار میبینه فکر نکن کارم تمومه

اما بدون به چشم تو دارم میشم من دیونه

دوست دارم که خوب بدونی من از همه صبورترم

من از همه کارای تو ببین چه ساده میگذرم

غربت چشمامو نگاه وسوسه ی دیدن تو

آتیش به جونم میزنه لحظه ی رسیدن تو

چشمام دیگه تار میبینه قلبم چه تند تند میزنه

دقیقه های انتظار بدون تو نمیگذره

خسته شدم از دست تو اما گناهش از تو نیست

آخه من عاشقت شدم اینا رو پا من بنویس

چشمام داره تار میبینه قلبم دیگه نمیزنه

آخه واسه دیدن تو میخواد از دنیا بگذره

خسته شدم از بی کسی از درد بی هم نفسی

مرحم رو قلب من بزار این آخرا تنهام نزار


نويسنده: فاطيما مورخ: دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 در ساعت: 0:5
      |+|

 

سکوت    سکوت

کلی حرف دارم

به چشام نگاه کن حتما تو سکوت چشام میتونی حرفامو بخونی

لبام دیگه قدرت وا شدن نداره

دیگه صدایی شنیده نمیشه

چشم ....... !!!!

چشام که یه زمانی پر از نور امید بود

پر از برق و شادی

اما حالا جز غم هیچی توش دیده نمیشه

دیگه امیدی توش دیده نمیشه

پر از ناامیدیه

دیگه نمیخوام چیزی بگم اگه میخوای حرفامو بشنوی

فقط به چشام نگاه کن

فقط به چشام

 

 

کاش دستم به خدا میرسید

کاش خدا برا منم وقتی میذاشت

کاش خودمون زندگی رو انتخاب میکردیم

حالا که زندگی رو بدون نظرخواهی بهمون دادن

کاش لااقل مرگ رو خودمون انتخاب میکردیم

کاش .........

 


نويسنده: فاطيما مورخ: جمعه بیست و ششم بهمن 1386 در ساعت: 20:0
      |+|

 

تلفن بي هزينه

 

بودن را باور كن و تا زمانيكه زنده هستي با عشق زندگي كن. لازمه عشق يك

 

ارتباط عارفانه است پس به نيت قربت آماده شو،وضو بگير و با تن پوشي از